پست های جدید را در آدرس جدیدم در بلاگ اسپات ببینید.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥۳ ب.ظ توسط نوید
چهارشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٦
کوچ ؟
با توجه به اوضاع جدیدی که برای پرشین بلاگ پیش آمده هنوز مشکوکم که آیا باید وبلاگم را به بلاگ اسپات شرکت گوگل منتقل کنم یا در همین پرشین بلاگ و با پسوند «دات آی آر» بنویسم. در این محیط جدید، من، صفحه را به صورت کامل نمی بینم. بعد هم این که اگر قرار است به همه دوستان پیغام بدهم که آدرس وبلاگم از «پرشین بلاگ دات کام» به «پرشین بلاگ دات آی آر» عوض شده می توانم با همان هزینه بگویم که به «بلاگ اسپات» کوچ کرده ام. ضمن این که فکر می کنم بستن «پرشین بلاگ دات آی آر» برای دولت نباید کار سختی باشد و حالا فشارآوردن بر پرشین بلاگ کار آسانتری شده است.
تنها نکته ای که کمی مشکوکم می کند این واقعیت است که کوچ کردن به «بلاگ اسپات»، چه بخواهیم و چه نخواهیم، هم جهت با خواسته افرادی است که می خواستند به شرکت «پرشین بلاگ» یا به وبلاگ های ایرانی ضربه بزنند.¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٢ ب.ظ توسط نوید
جمعه ٢٩ تیر ،۱۳۸٦
سه یادداشت بی ربط
اول این که چند روز پیش صدای زنگ خطر یک چیزی که بعدا فهمیدیم مربوط به تلفن است بد جوری اذیتمان کرد. صدا از زیر زمین می آمد: دنگ دنگ و به مدت 48 ساعت ادامه داشت. مشکل این اتفاق هم این جا بود که جانسون ها مسافرت بودند و پایین را قفل کرده بودند. ما هم زنگ زدیم به موبایلشان و آن ها یک نفر را فرستادند اما هر چه من و آن یک نفر تلاش کردیم نفهمیدیم که صدا از کجا می آید. یک روز بعد، در حالی که کاملا شاکی شده بودیم، همسایه بغلی رفت پایین و یک جعبه را به صورت اتفاقی باز کرد و یک باتری را از توی جعبه در آورد. همین؛ صدا قطع شد! بعد از چند روز که جانسون ها از مسافرت آمدند یک نامه در جعبه پست ما گذاشته بودند که ما شرمنده ایم که اذیت شدید. و بعد برای این که جبران کنند اجاره ماه بعد را 8 درصد تخفیف داده بودند! من و نیوشا فکر کردیم بد نیست ماهی یک بار از این صداهه داشته باشیم!
دوم این که نیوشا چند روز پیش رفت باغی در نزدیکی های این جا برای چیدن آلبالو و گیلاس. و خلاصه ما هم در آمریکا آلبالو خوردیم. این باغ ها هم خیلی جالبند. هرکس می تواند داخل شود و هر چقدر خواست می خورد و فقط به ازای مقداری که می خواهد بیرون ببرد پول می دهد. قیمت ها هم ارزان است، ضمن این که به قول خودشان «فان» است.
سوم این که هفته دیگر می رویم بوستون :) به خاطر کنفرانس سرمان شلوغ خواهد بود و احتمالا یک روز بیشتر وقت گشتن داخل شهر نداشته باشیم. اما همان چند ساعتی که قبلا بوستون را دیدم به نظرم شهر قشنگی آمد. سعی می کنم از بوستون هم بنویسم.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱۳ ب.ظ توسط نوید
سهشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦
بکهام ها
مهمترین خبر و برنامه های این روزهای تلویزیون های این جا، نه مربوط به ایران است و نه عراق و جنگ و نه انتخابات آینده آمریکا. خبر داغ این جا مربوط به ورود دیوید و ویکتوریا بکهام به آمریکاست. قبل از این که بگویم اصل ماجرا چیست یک نکته جالب بگویم: می دانید ریشه اصطلاح «خبر داغ» چیست؟ من، خودم، تازگی ها فهمیدم. رابین می گفت ریشه اصطلاح به این موضوع برمی گردد که در سیستم قدیم چاپ روزنامه، روزنامه ها پس از گذشتن از تمامی فرآیندها و حرکت زیر انواع دستگاه ها، وقتی به انتهای خط می رسیدند، داغ می شدند. خبرداغ هم یعنی خبری که از یک روزنامه داغ، که بالطبع تازه چاپ شده است، خوانده می شود. حالا هم برای هر خبر جدید مهمی اصطلاح خبرداغ استفاده می شود. برگردیم به ویکتوریا و دیوید:
آره، برنامه های این جا تحت تاثیر ورود آقا و خانوم است. دیوید با تیم گالکسی قرارداد بسته و در حال اسباب کشی به کالیفرنیاست. هرچند فوتبال آدمیزادی در این جا رشته کم طرفداری است و این جایی ها فکر می کنند فوتبال باید با دست بازی شود(!) اما به هر حال موضوع ورود این دو بوق شده است. یک برنامه یک ساعتی (حالت داستانی و مستند) را شبکه NBC نشان می داد که ویکتوریا از دیوید خداحافظی می کند و به آمریکا می آید. روزهای اول ویکتوریا در خانه اجاره ای است و در بورلی هیلز به دنبال خانه های آنچنانی می گردد و فیلم نشان می دهد که چطور خبرنگارها و عکاس ها پشت خانه شان کمین کرده اند. ده دقیقه به این موضوع اختصاص پیدا کرد که ویکتوریا رفت و گواهی نامه رانندگی گرفت و ده دقیقه به این موضوع که ویکتوریا رفت و بازی بیس بال را با پرتاب توپ افتتاح کرد. در این آخری نشان می داد که چطور ویکتوریا برای این که یاد بگیرد برای افتتاح بازی توپ را چطور باید بیاندازد شروع به تمرین می کند! موضوعاتی از قبیل آفتاب گرفتن و مو درست کردن و جواهر خریدن هم طبیعتا قسمت هایی از این فیلم بود. امروز تا این جا رسید که دیوید هم به آمریکا آمد و حالا می خواهند خانه بخرند.. شبکه NBC هم یک تبلیغ شاهکار زد که اگر می خواهید بدانید چقدر اطلاعاتتان در مورد این دو دقیق است از کوییز اینترنتی در سایت شبکه استفاده کنید! حالا هی بگویید شبكه های آمريكایی كار آموزشی نمی کنند! خلاصه الان این دو (به خصوص ویکتوریا) «خبرهای داغ» این جا هستند و به نظر می رسد که فعلا نان آمریکایی ها در ویکتوریاست تا اخبار ایران... خدا را شکر :)
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٤ ب.ظ توسط نوید
جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦
پروژه های خوشمزه
خونه جدید، اینترنت نداریم. اینه که کمتر می نویسم و این جا دیر به دیر آپ دیت می شه. حتما می گید «تو رو خدا اینترنت بگیر! ما به این وبلاگ نیاز داریم! اصلا بدون خوندن این وبلاگ روزمون شروع نمی شه.. اگه ننویسی یک وقت دیدی خودکشی کردیم ها!» البته شاید هم با خوندن جمله های بالا می گید که «این دیگه نهایت پر روییه! همون بهتر که ننویسی!».. هممم.. بگذریم؛ کل گزاره خبریم این بود که، خونه جدید، چون اینترنت ندارم کمتر می نویسم..
اما بعد..
با نیوشا گفتیم حالا که اومدیم این خونه، دوستای ایرانی رو دعوت کنیم. البته دو تا مشکل وجود داشت. یکی این که حدودا 11 نفری این طرف ها هستند که ما باهاشون سلام علیک داریم و با خودمون می شیم 13 تا. اما هال خونه ما جای 7-8 نفر بیشتر نداره. دوم هم این که این «جانسون ها» (صاحب خونه مون) طبقه بالای ما زندگی می کنند و البته شما هم حتما حدس می زنید که اگر 13 نفر جوان شاد ایرانی که قرار باشه شب مهمونی بیاند ساعت چند می آند و چند میرند و با چه تن صدایی مکالمه می کنند! این بود که اول گفتیم بین بچه ها انتخاب کنیم، که دیدیم کار جالبی نیست. بعد گفتیم که آمار نشون می ده که هر وقت مهمونی بوده، همیشه 4-5 نفری نمی تونستند بیاند. پس می تونیم به قانون احتمالات اعتماد کنیم و به همه ایمیل بزنیم.. و البته چه خیال باطلی! به جز دو نفر که گفتند 50 درصد احتمال داره نیاند بقیه حضور گرمشون رو اعلام کردند! ولی جدا از شوخی، خوشحال شدیم که همه میاند و فردا، چند ساعتی در کنار همیم. تاج سر گرامی هم پروژه های خورش بادمجون و هویج پلو و شامی رو در دستور کار قرار داده و البته بزرگترین کمک من در امر پخت و پز این خواهد بود که زیاد دور و بر غذاها آفتابی نشم تا خرابکاری نشه!.. برای این که فردا اتاق گرم نشه باید به علی بگم که پنکه اش رو بیاره و از حامد هم بخوام که چند تا صندلی جور کنه و البته شما هم دعا کنید که تا پس فردا این «جانسون ها» از مسافرت برنگردند :)
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٧ ب.ظ توسط نوید
سهشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦
هشت سال پیش؛ یک دوشنبه...
۱- دوشنبه، صبح، بود؛ سومین روز اعتراضات کوی دانشگاه. انجمن شریف مینی بوسی گرفته بود و بچه ها به سمت کوی دانشگاه می رفتند. داخل مینی بوس بحث بر سر این بود که «آخر این اعتراضات به کجا می کشد». چون بچه ها تقریبا یک دست بودند، نظراتشان شبیه به هم بود: حفظ آرامش و استمرار تحصن در داخل دانشگاه تهران. به نظر می رسید که اگر دانشجویان تا جمعه بتوانند صبر کنند و دانشگاه را در اختیار نگه دارند، عدم برگزاری نماز جمعه برای حکومت گران تمام خواهد شد و احتمالا برای خاتمه تحصن امتیاز خوبی به آن ها خواهد داد. امتیازی در حد اجرای عدالت برای واقعه هجده تیر. اما، از طرف دیگر، همه می دانستند که آن بیرون گروهی هست که فکر می کند ماندن در دانشگاه از بین بردن انرژی است و فکر می کند که اگر دانشجویان بیرون بروند مردم هم به آن ها اضافه خواهند شد. گروه تندرویی که با صبر بیگانه بود و مطالبات عجیب مغرورانه ای داشت.
۲- دوشنبه، عصر، شد. جمعیت از تحصن در داخل دانشگاه تهران خسته شده بود. جمعیتی که ترکیبش نسبت به روز شنبه تفاوت زیادی کرده بود. بچه مدرسه ای ها اضافه شده بودند و افرادی با ظاهر عجیب و غریب. جمعیت تحریک شده بود و کم کم دسته دسته بیرون می رفتند. عده اندکی در مقابل درب دانشگاه در حالیکه عکس خاتمی در دستشان بود سعی می کردند بقیه را از بیرون رفتن منصرف کنند. اما فایده نداشت... آنان درطلب مطالبات پوچ و افسانه ایشان بیرون رفتند و در میان هیاهوی خود گم شدند. مردم به آن ها اضافه نشدند. آنان مردم را نمی شناختند... دانشگاه هم خالی شد...
۳- همه چیز، دو روز بعد، تمام شد. روزی که عده ای از مردم در حمایت از حکومت بیرون آمدند. جمعه هم، نماز جمعه برگزار شد؛ در حالیکه مردم داستان افراد اوباشی را که چند روز پیش شیشه بانک ها را شکسته بودند برای یکدیگر تعریف می کردند..
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٠٥ ب.ظ توسط نوید
پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦
دینامیک حمل و نقل عمومی و بازار سیاه بنزین بعد از سهمیه بندی
۱- مدل کلی قیمت - تقاضا - عرضه
تاثیر قیمت بر تقاضا و عرضه تاثیری درون زاست. به این ترتیب که افزایش قیمت موجب کاهش تقاضا می شود و کاهش تقاضا موجب کاهش قیمت. به این ترتیب قیمت و تقاضا به صورت یک حلقه متعادل کننده عمل می کنند. به همین صورت حلقه متعادل کننده ای نیز در قسمت عرضه وجود دارد: با افزایش قیمت، بر میزان عرضه افزوده می شود و افزایش عرضه از میزان قیمت می کاهد. طبیعتا تطبیق عرضه و تقاضا و تغییر قیمت با تاخیر همراه است. شکل زیر مدل کلی تاثیرات متقابل قیمت و عرضه و تقاضا را در بازار آزاد نشان می دهد.

در ادامه، ابتدا قسمت عرضه را برای حمل و نقل بسط می دهیم و بعد به بسط سایر قسمت های مدل می پردازیم... (ادامه مطلب +)
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢٧ ب.ظ توسط نوید
دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦
به سمت دنيايی ديگر - ۲
صبح، با محمد، رفتیم دنبال اجاره وَن. در کمال تعجب فهمیدیم که شرکت مربوطه همه ماشین هاش رو اجاره داده. پیش بینی همچین اتفاقی رو نکرده بودیم. محمد زنگ زد به دیوید، استاد نازنین دانشکده مون که ببینیم می تونیم وانتش رو قرض کنیم. دبرا همسر دیوید، که اون هم استاد دانشکده ماست گوشی رو برداشت و گفت که مشکلی نیست. بعد هم گفت که چون احتمال داره تا قبل از رسیدن ما، اونها بیرون برند، سوییچ ماشین را داخلش می گذاره و در ماشین را هم برامون باز می گذاره!
دیوید همانی است که قبلا هم دربارش صحبت کرده بودم. فارغ التحصیل MIT، استاد نمونه دانشکده ما و دوست نزدیک دکتر خودمون. دیوید و دبرا در یک مزرعه زندگی می کند. سه دختر دارند که یکیشان دختر خوانده شان است. وقتی رسیدم مزرعه، گوسفندهای دیوید بع-بع کنان در منطقه ای می چریدند. یکی از تفریحات دیوید و دبرا بافتن جوراب و لباس از پشم گوسفندان خودشان است، ضمن این که دیوید، همه ساله، در مسابقات گوسفند شایسته(!) هم شرکت می کنه. وقتی رسیدیم دبرا، بیلچه به دست، در حال باغبانی بود. سلام و علیکی کردیم. از باغبانی امروزش شاد بود... ماشین رو برداشتیم و آمدیم خانه.
امروز، چهار بار وانت را پر و خالی کردیم تا تمام وسایل جا به جا شد. جا به جا کردن تخت و فوتان سخت بود. محمد خیلی کمک کرد. محمد واقعا دوست خوبی است. در تمام فرآیند اسباب کشی هم بحث علمی می کردیم! و کلا خیلی خوش گذشت. محمد دکترایش را در همین رشته من گرفته و مدتی در جاهای مختلف مثل بانک جهانی کار کرده. آدم کاملا عمیقی است. امروز فهمیدم که محمد همه دوستان یزدی من را به نحوی می شناسه! حتی این حمید را ...
نیوشا، برای ناهار، «شامی» خوشمزه ای درست کرده بود . این طور بود که اولین ناهارمان را در خانه جدید خوردیم. بعد هم در قسمت ورودی خانه و روبرو به خیابان، نشستیم و چای خوردیم. خانوم پستچی هم با لباس رسمی آمد و با ما خوش و بش کرد. بعد هم گفت که صاحبخانه های خیلی خوبی داریم.
آقا و خانوم جانسون، صاحبخانه های ما هستند که در طبقه بالای ما زندگی می کنند. آدم های خیلی متواضع و خوش برخوردی هستند. جالب بود برایم که از ما نپرسیدند که کجایی هستیم. دو دختر کولوچوی بلوند با مزه دارند که بزرگه باید 4 سالش باشه. امروز به بازی کردنشان نگاه می کردم. مادربزرگ بچه ها مهمانشان بود و با بچه ها بازی می کرد. شب که مادربزرگ می رفت، دختر بزرگتر داد زد : I love you Grandma و بعد دختر کوچک تر به تقلید از بزرگ تر و در حالی که سعی می کرد از نهایت صدایش استفاده کند داد زد: I love you Grandma .
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٢ ب.ظ توسط نوید
شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦
به سمت دنيايی ديگر - ۱
فردا، صبح، اسباب کشی می کنیم. اسباب کشی، همیشه، برای من حال و هوای خاصی داشته است. حال و هوای دل کندن از یک عالمه دلبستگی. حال و هوای گذاشتن و رفتن از دنیایی به دنیایی دیگر. حال و هوای خداحافظی. خداحافظی با خاطرات برفی یک خانه آبی شلوغ.
خداحافظی با لحظه هایی که همیشه بوی تولد می داد.
خداحافظی با خاطرات موش بیچاره ای که کشتیم اش، چون قوی تر بودیم!
خداحافظی با آپارتمان تو- اِی (2A) در خیابان وسترن (western)..
می دانید؛ همیشه بعد از اسباب کشی احساس می کنم خیلی شجاعم!..
امروز، خانه را حسابی شستیم که تمیز تحویلش بدهیم. نه بابا جان، زیادی احساساتی نشدیم! دلمان به پول پیشمان که دست صاحبخانه است می سوخت! تمیز و سالم باید تحویل بدهیم که کامل بگیریمش. بر خلاف این خانه، در خانه جدید هزینه برق و گاز بر عهده خودمان خواهد بود. این بود که در آخرین لحظات موبایلها و باتری دوربین را هم شارژ کردیم! از این حیث چیزی از ملت عزیز آفتابه بدستمان در آخرین دقایق باقی مانده به سهمیه بندی بنزین کم نداشتیم!.. فردا صبح، محمد می آید و قرار است یک ون بگیریم و این چند قلم اساس ساده منزل را دو کوچه آنطرف تر ببریم. آقا و خانوم جانسون منتظرمان هستند...
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠٦ ق.ظ توسط نوید
پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦
پرنترس (Paran-Tars) !
یکی از نکته های بامزه اینجا شجاعت عجیب پرنده هاست! به راحتی می تونید نزدیکی های پرنده ها بشید بدون این که از شما فرار کنند. اصلا بزرگتر - کوچکتر سرشون نمی شه! همین نکته هم عکس گرفتن از پرنده ها رو هیجان انگیز می کنه. این رفتار پرنده ها رو با غلظت های مختلف در چند کشور دیگر هم دیدم. ولی توی تهران، بندگان خدا از چند متری آدم ها فرار می کنند. طبیعتا مقدار زیادی از این تفاوت رفتار پرنده ها به تفاوت آدم های منطقه های مختلف مربوط می شه! فکر کردم چه جوری این تفاوت رو توضیح بدم:
می تونیم بگیم که اولا پرنده ها خر نیستند که نفهمند! بعد از یک مدت که رفتار آدم ها را دیدند یاد می گیرند که چه طور عکس العمل نشون بدهند و چه قدر می تونند به آدمی که بهشون نزدیک می شه اعتماد کنند. دوم هم این که اگر فرض کنیم بچه پرندگان ترسو، ترسو از آب در می آند می شه گفت با توجه به این که در ایران پرنده های نترس به سزای عملشون رسیدند نسلشون منقرض شده!
بعد هم فکر کردم می شه یک متغیری برای اندازه گیری ترس پرنده ها تعریف کرد به نام «پرنترس» و برای هر کشوری اندازه گیری کرد. مثلا می تونه این متغیر برابر با نزدیکترین فاصله ای باشه که من(!) می تونم از این پرنده ها عکس بگیرم. بالطبع واحد این متغیر «متر» خواهد شد. یک کم اندازه گیریش از من وقت می بره. یا شاید یک تعریف بهتر اینه که «پرنترس» رو برابر با میزان حداقل دانه ای قرار بدهیم که، در یک پارک، لازمه جلوی پای یک نفر انسان بالغ عاقل بریزیم تا برای پرنده ها به صرفه باشه که برای خوردن دانه ها نزدیک آقاهه بشند. در این حالت واحد متغیر «پرنترس»، کیلوگرم خواهد بود. بعد هم دولت اعلام می کنه در دوره تصدی خود موفق شده «پرنترس» رو 2 کیلو و دویست و بیست گرم کم کنه و از آن طرف مخالفان خواهند گفت که دولت در اندازه گیری این متغیر به جای پرنده از بز استفاده کرده که نمی تونه ملاک دقیقی باشه :)
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢٩ ق.ظ توسط نوید
چهارشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٦
ما از بقیه بهتريم ؟!
از نظر اقتصاد دانها یکی از عواملی که می تواند به مانعی برای یادگیری تبدیل شود «نمونه برداری محدود» است. ساده اش این است که وقتی اطلاعات ما محدود به نمونه های خاصی باشد از شناخت مناسب یک پدیده باز می مانیم. چنین رفتاری به وسیله خیلی از اقتصاددانها مدل شده است و نشان داده می شود که نمونه های محدود حتی می تواند ما را برای همیشه در دایره همان نمونه ها محدود کند! چیزی که منجر به شکل گیری رفتار «وابسته به راه» (path dependence) می شود. رفتار مورد علاقه من!
یک مثال ساده در مورد «نمونه برداری محدود» بزنم. در تشریح رفتارهای غیرعقلایی در بورس نمونه جالبی را مثال می زنند که من فکر می کنم خیلی هم محدود به بورس نیست: مطالعات متعددی نشان میدهد هر سهامدار فكر ميكند از نظر اطلاعات (و احتمالا قدرت استدلال) در شرايطي بالاتر از ميانگين سهامداران بورس قرار دارد! فکر کنم شما هم معتقدید این رفتار محدود به بورس نیست!
بعضی ها در تشریح این پدیده به ظاهر نامعقول می گویند در خیلی از ساختار ها، (مثلا در بورس) مردم، در گفت و گوهاي روزمره، بیشتر مایل به تعریف کردن موفقیت های خود هستند تا شکست های خود. این امر ضمن این که به «نمونه برداری محدود» شنونده ها منجر می شود، موجب تقويت اين پنداشت می شود كه هر كس در بازار ميتواند صاحب نظر باشد و هر كس ميتواند سود سرشار از بازار كسب كند. این است که وقتی وارد بازار می شوید می بینید که ماشالله همه صاحب نطرند و همه فکر می کنند ایده ای را بلدند که می تواند موجب برتری آن ها شود! نکته در اینجاست که از شکست های حاصل از آن ایده خیلی چیزی نمی دانند...
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥۳ ق.ظ توسط نوید
سهشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦
شباهت انسانهای پیچیده متفاوت :)
راه دانشگاه به خانه را پیاده می آمدم. به این فکر می کردم که انسان ها با تمام پیچیدگی هایشان چقدر به هم شبیه اند، که یک دفعه پسری دوان دوان به سمتم آمد و صدایم کرد: «هِی..». وقتی به سمتش برگشتم گفت: «می بخشی اشتباه گرفتم. تو چقدر شبیه یکی از دوستان من به نام مایک هستی!»
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٧ ق.ظ توسط نوید
یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦
انگشتر خاتمی
فیلم دست دادن خاتمی را که نگاه می کردم از انگشتر دست راستش خوشم آمد:
(بزرگتر +)
این انگشتر را در بسیاری از لحظات فیلم هم در دستش می بینید. حتی سه چهار ثانیه قبل و بعد از دست دادن.
(بزرگتر +)
اما در لحظه دست دادن خبری از آن ها نیست!

(بزرگتر +)
این عکس ها را از فیلم یوتویوپ گرفتم. خیلی ساده، فیلم را حوالی لحظه دست دادن با نفر اول ثابت کردم. و بعد دکمه print screen کامپیوتر را زدم. به جز این که در لحظه دست دادن انگشتان خاتمی کاملا غیرعادی به نظر می رسد، مخصوصا انگشت کوچک، یک نکته دیگر هم در این عکس است: از انگشتر اصلا خبری نیست!!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٢ ب.ظ توسط نوید
شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦
نفوذی
نمی دانم شما هم تجربه کرده اید که وقتی یک همکار جدید به شرکت شما اضافه می شود رفتار همه مقداری تغییر می کند. کمی افراد محافظه کارتر می شوند در حالیکه کم کم سعی می کنند فرد جدید را بشناسند. حالا دفتر سیستم داینامیکس را در نظر بگیرید که کلا شامل چهار خانوم چهل - پنجاه ساله است و قرار است یک نفر آقا، آن هم از ایران، آن هم به نام نوید(!)، به این دفتر اضافه شود! تازه شما نمی دانید روبرتا (رییس ما) چقدر آدم محتاطی است. احتمالا اگر دکتر را نمی شناخت هیچ وقت زیربار جذب من نمی رفت!
روزهای اولی که آمدم دفتر سیستم داینامیکس همه به نوعی در حال شناخت همدیگر بودیم. سعی می کردیم حرفی نزنیم که احتمالا به طرف مقابل بربخورد، اما هیچ کداممان هم بدمان نمی آمد بیشتر در مورد همدیگر بدانیم. من از یک طرف و آن ها از طرف دیگر.
از اتفاق روزگار، آن موقع روی یک مقاله ای کار می کردم در مورد دینامیک امنیت در سیستم ها. دنبال یک لغت انگلیسی می گشتم. با خودم گفتم که از روبرتا بپرسم. سوالم این طور مطرح شد: «روبرتا... شما به کسی که به داخل یک سیستم برای خراب کاری نفوذ می کنه چه می گویید؟».. روبرتا مکثی کرد و آب دهانش را محکم قورت داد! پرسید: «منظورت جاسوسه؟» گفتم «نه لزوما... یک نفر که از یک جای دیگه وارد یک سازمان شده تا خرابکاری کنه!! هدفش خرابکاریه ولی در ظاهرِ جذب آن سیستم می شه. مثل کاری که یک گروه تروریست می تونه بکنه!»...
یادم هست که یکی دو ساعتی گذشت تا فهمیدم چرا روبرتا، رنگش، این جوری پریده بود!... (یک عکس از من و همکارام)
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٦ ق.ظ توسط نوید
پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦
move می کنیم!
خلاصه اش این که در حال move یم! اما بگذارین از اولش تعریف کنم:
9 ماه پیش که آمدیم این جا، اوایل ماه سپتامبر بود و زمان باز شدن دانشگاهها. این جا هم که نصف جمعیت شهر دانشجو هستند. این بود که آپارتمانهای خوب شهر اجاره رفته بودند و با تقریب خوبی امیدی به پیدا کردن خانه خوب نبود. از چند تا آپارتمانی که دیدیم اینی که الان توش هستیم بیشتر به دلمون نشست؛ چون هم توش تمیزتر بود و هم پنجره های خیلی بزرگ آفتابگیری داشت. یک آپارتمان یک خوابه در یک ساختمان سه طبقه بیست واحده!
اما تصویر اولیه ما از خانه کم کم عوض شد و با گذشت زمان نکته های جدیدی را در موردش کشف کردیم! خداییش هم این نکته ها چند تا بیشتر نبودند، اما به هر حال برای خودشان نکته هایی بودند! اول، این که همسایگان عجوبه ای داشت این خانه ما. یکی از این همسایگان، مرد لاغری بود با سی چهل سانت ریش که هر بار که ما را می دید به طرز عجیبی سیگار می خواست! ما هم که اوایل به صورت متمدن بهش توضیح دادیم که باباجان، ما سیگاری نیستیم. اما بعدها فهمیدیم که یا حافظه داداشمون در حد زیتون است و یا ایشان مصرّ است که ما را از راه به در کند! همیشه با ظاهر پریشان و موی بلند و معمولا با یک عرق گیر می دیدمش. نکته دیگر ایشان این بود که وقتی در آپارتمانش را باز می کرد آنچنان بویی همه ساختمان را می گرفت که گویا چند جسد در منزلشان پنهان کرده اند. از شانس خوب ما هم بعد از چند ماه اصلا قفل درخانه اش خراب شد و در خانه همیشه باز بود!
یک همسایه دیگری هم داشتیم که یک جوان مکزیکی بود که یکی دو ماه پیش، بالاخره، پلیس ایشان را دستگیر کرد! یکی از نکات ایشان این بود که او همیشه با نفر دومی که ما توانایی دیدنشان را نداشتیم صحبت می کرد. یعنی به این صورت که روی پله ها می نشست و با بغل دستی خیالی، آی حرفی می زد ها. حتما می گویید خوب به تو چه! نکته این بود که همیشه با این بغل دستی دعواش می شد! و به شدت بهش بد و بیراه می گفت. این دعوای ایشان با بغل دستی خیالی گاهی حدودهای ساعت 2 نصفه شب اتفاق می افتاد و او که احتمالا از دست این بغل دستی خیالی به شدت دلگیر شده بود در خانه اش را به شدت به هم می زد و من هر لحظه احتمال می دادم برود و با اسلحه کار اون بغل دستی مربوطه را بسازد! بگذریم از این که بین ایشان و آن همسایه اولی هم بعضی وقت ها یک چیزهایی رد و بدل می شد! به هر حال دو ماه پیش ایشان دستگیر شد و رفت.
اما همسایه دیوار به دیوارمان؛ پسر ظاهرا معقولی است. یکی دو بار بیشتر ندیدمش اما طنین صدای دلنشینش در حالی که بدون اغراق روزی 5 ساعت تلفنی صحبت می کند همیشه یار و یاور ما بوده است! جدا بدون اغراق. تاج سر عزیز ما، یک بار که از صحبتهای تلفنی این آقا کلافه شده بود به من نگاه محبت آمیزی کرد و گفت: «... اون وقت اسم خانومهای بیچاره بد در رفته!!» - ما هم تایید کردیم!.. این تلفن ها معمولا از ساعت 4 بعد از ظهر، یعنی زمانی که او از سرکار تشریف می آوردند شروع می شد و تا حدودهای 10 شب ادامه داشت و بعد هم البته حدودهای 6 صبح شروع می شد تا زمانی که بالاخره تشریف ببرند سرکار. روزهای تعطیل که تلفن ها مجانی هستند، بدون اغراق، ایشان continuously تمام روز را صحبت می کرد. به هر حال از خیر سر این همسایه، الان، listening زبان اسپانیولی من حرف ندارد!
نکته دیگر خانه ما حضور حدودا هفته ای یکبار خواهران و برادران نیروی انتظامی آلبانی در ساختمان بود! بعضی وقت ها که از دوربین خانه نگاهشان می کردم، کلی حال می کردم! پلیس ها معمولا در سه یا چهار ماشین می آمدند و آپارتمان مورد نظر را شناسایی می کردند و بعد در حالی که دستشان را روی اسلحه کمریشان می گذاشتند درب منزلی را که احتمالا موردی در آن بوده می زدند. بلند: تاق تاق.. کلی هیجان داشت... بعضی وقت ها هم طرف را دستبند می زدند و می بردند... من هم که آماده بودم یک روز این پلیس ها بیایند به جرم استفاده از اینترنت wireless یک بابای ناشناس، من را دستگیر کنند!
اما نکته آخر مربوط به موجود تیزی بود که اولین بار توسط تاج سر گرامی و در حین نماز رویت شد! یک دفعه دیدم در رکعت دوم نماز و بین قنوت و رکوع، نیوشا یک حرکت تعریف نشده در نماز به نام «پریدن به هوا» را انجام داد!! و داد زد یک سوسک بزرگ! (*) خلاصه ما دست به کار شدیم و در نقش یک شوهر فداکار یک دمپایی به دست گرفتیم. اما هر چه تلاش کردیم ندیدیمش. حدود یک هفته بعد در حالی که نیوشا خوابیده بود و من تلویزیون نگاه می کردم متوجه حرکت پرشتاب یک موجود بسی زیرک از گوشه سمت چپ چشمم شدم. این موجود نمی توانست یک سوسک باشد! ایشان موش تشریف داشتند! بگذریم که کلی ماجراها داشتیم با آقا یا حتی آقایان و خانومهای موش در چند ماه گذشته، تا بالاخره توسط یک عدد تله چسبی یکی از آنها را گرفتیم! (**)
اما همه این ها به کنار، کلی خاطره داریم، الان، از این خانه. ضمن این که اینترنت wireless مجانیش هم، در این سه چهار ماهه، کلی بر happiness ما افزود! خدا پدر و مادر صاحبش را بیامرزد! اما به هرحال یک خانه جدید پیدا کردیم که یک کم گرانتر از این جاست ولی به نظر می رسد که بهتر است. این است که در حال move یم!
----------
(*) تاج سر گرامی در حال حاضر هر گونه «پریدن به هوا» را بعد از رویت موش تکذیب می کنند. ضمن این که ایشان شکستن نماز رو تایید میکنند و در مورد داد زدن بعدی هنوز اظهارنظر رسمی نکرده اند! الآن می فرمایند «خودت هم آن شب از ترس تا صبح نخوابیدی!»
(**) آن شبی که برای اولین بار موش را دیدم، یادم هست که با نیوشا گفتیم «نه بابا مگه می شه؟! این جا آمریکاست. موش؟! عمرا!» بعد که فرداش در دفتر کار با احتیاط کامل از ملت احتمال وجود همچین موجودی را در شهر پرسیدم، رابین با خونسردی کامل گفت: «آره. الان حدودهای وقتیه که این موش ها میان خونه! مگه نه روبرتا؟!» و روبرتا گفت: «آره، هوا داره کم کم سرد می شه!» بعد هم به من توصیه کرد که «خودت رو اذیت نکن، موش ها را بکش. بعضی ها این جا سعی می کنند زنده بگیرندشون که بعد تو خیابون آزادشون کنند.. به نظر من لزومی نداره!!»
من، فکر می کنم، آنجا اولین باری بود که در تمام عمرم تعجب کردم! وقتی داشتم می رفتم رابین گفت: «فقط یک نکته رو مواظب باش. اون هم وقتی هست که چکمه ات رو می پوشی. تو چکمه یکی از دوستام موش بوده و خوب، می دونی، حس خوبی به آدم دست نمی ده!»
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳٠ ق.ظ توسط نوید

